آزاد ولی دربند
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران ...
|
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط بارون
|
چند وقتیه بدجوری سرم لابلای کتابه! آره کتاب! گویا از این به بعد مجبوریم به جای جزوه های 2-3 صفحه ای خوندن، کتابای 400 تا 600 صفحه ای بخونیم!(البته فقط در بعضی از دروس) همین امروز میدترم پاتوی دهان داشتم، 200 تا از این صفحه بزرگا!!!! فکرشو بکنید منی که تا ترم پیش جزوه های چند صفحه ای رو اونم نصفه نیمه می خوندم و می رفتم سر جلسه... الان 200 تا از این صفحه بزرگا!!! رو- البته منهای چند صفحش! - خوندم ولی حیف که به مرور نکشیدم وگرنه به همه ثابت می کردم با کی طرفن!!! فعلا........
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/08/13 توسط بارون
|
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
پروردگارا دستان تهی مرا نا امید مساز امروز روز توست چونان همه روزها؛
نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/01 توسط بارون
|
Let every day بگذار هر روز، بگذار هر روز، بگذار هر روز، "کلودیا آدرین گراندی" نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/07/18 توسط بارون
|
بعد از کلی دوندگی ما بالاخره آقای دکتر ن.ا رو دیدیم، تا حالا شده 5 دقیقه قبل از کلاس ببینید همه دارن جزوه هاشونو می خورن(یعنی می خونن!) تازه تمام کیفش اونجاست که بفهمی اکثریت کلاس، 20-30 صفحه ی آخرو خونده بودند
نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/07/10 توسط بارون
|
نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/07/03 توسط بارون
|
این پستو یه 3-4 هفته ای هست که نوشتم ولی جور نشد که بزارمش، خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری، میمیره دیگه!!! دریا: ساحــــل...غروب... شمـال... جنوب... مـــوج... صخره... صدف...ستاره ی دریایی... مرغ دریایی... اتوبوس دریایـــی!... قایق موتوری... اسکله... قهوه: فـــال مدرسه : همــــون دانشگاه دفتر مدیر: یه روز تو دوره ی راهنمایی طرحی اجرا کردیم که تمام مسئولیت ها رو دانش آموزا بر عهده گرفتند، منم شدم مدیر مدرسه! یه روز برای خودم برو بیایـــــی داشتم...! نمی دونید چه حسی داره تو دفتر مدیر و پشت اون میز نشستن!!! قرمهسبزی: مساویه با آشپــــــزی... هزار بار مامان خانمم گفت بیا آشپزی یادت بدم... ولی کو گوش شنوا؟!!! ریاضی: فیزیک آهنگ: فقط غمناک! دروغ: که شاخ و دم نداره! استخر: ترجیح میدم بدون آبجی جونم برم تا هــــــــی سرمو نکنه زیر آب!!! آبگوشت: پیـــاز! روزنامه: شیشه پاک کن کودکی: کجایی که یادت بخــــــــــــــــــــــــــــیر! ماه رمضان: ماه مهمانی خدا لیسانس: امروزه همه دارن! فوتبال: خدا رو شکر کسی تو خونه ی ما نمی بینه! قانون: -ِ راز پرواز: را به خاطر بسپـــــار اشک: آبغوره! ازدواج: سنت پیامبــــر! تحصیل: ادامه میدم تا آخـــــــــــرین مقطع!( اینو گفتم یه کم حال و هوامون عوض شه!) وبلاگ: {{{{((((«««« حریم خصوصی »»»»))))}}}} شب: آرامش عشق: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلـــــــها زندگی: شاید آن روز که سهراب نوشت/ تا شقایق هست زندگـــی باید کرد/ خبری از دل پر درد گل یـــاس نداشت/ باید اینگونه نوشت/ هر گلی هم باشی/ چه شقایق چه گل میخک و یاس/ زندگی اجبــــارست... هلو: لنکــــرانی! خارج: فرنگ خواب: دیدی خیــــــر باشه! پیتزا: حالا هـــــــی من بگم از این فست فودا نخورید، واستون ضرر داره! اینترنت: اکسیــــژن! مجلس: خانه ی ملت سال 88: نمی دونم آخرش چی میشه! کتاب: دانا و بی زبانم/ من یار مهربانم/ پندت دهم فراوان... ( یادمه دوم دبستان باید این شعرو حفظ می کردیم، ولی نمیدونم الان چرا بقیه اش یادم نیست!) کلم پلو: می خورم! تقلب: استــــــــــــغفــرالله! ایران: سرفراز باشی میــــهن من ایرانسل: یه عـــــــالمه اس ام اس هدر رفته که هیچ وقت به مقصد(ایرانسل) نرسید! مادر: تا عــــــــــــــــــمر دارم مدیونشم... جومونگ: هــدف والا! فمنیسم: کاملا مخالفم! بوی خوش ماه مهر: تو که این خطوط را می خوانی بی شک متولد ماه مهر هستی، فرقی نمی کند که در کدام ماه و فصل به دنیا آمده باشی، اردیبهشتی باشی یا در روزهای سرد اسفند به دنیا آمده باشی، تو متولد ماه مهری! در این ماه بود که یاد گرفتن، خواندن و نوشتن آموختی، این تولد به مراتب تاثیرش در زندگی تو عمیق تر از آن تولد است که تو هیچ اختیاری از خودت نداشتی و با چشمان حیرت زده اطرافیان را نگاه می کردی که دوست داشتند لپ کودک نورسیده را فشار دهند! همه ی ما متولد این ماه هستیم که بوی پاییز می دهد، پاییز فصل خوشایندی که در آن برگ ها می رویند و می ریزند و می افتند و می میرند، پاییز؛ فصلی که در قحطی درخت هنوز کلاغ ها با سماجت همدیگر را صدا می کنند، پاییز؛ فصلی که در زندگی ما با افسانه ی مدرسه هم آغوش است... نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/06/29 توسط بارون
|
قبل از اینکه پستمو شروع کنم، لطفا دسته جمعی همه باهم، یه صلوات بلـــــــند بفرستید! برای سلامتی جناب بلاگفا!!! اللهم اهل الکبریاء والعظمة و اهل الجود والجبروت... به نظر من تمام زیبایی عید فطر، به نماز عیدشه... سالایی که نمیریم نماز عید، فکر می کنم یه چیزی کمه... فکر میکنم درست و حسابی رمضونمو به پایان نرسوندم... اصلا بخور بخور روز عید بهم نمی چسبه!!! قشنگترین خاطره ای که از نماز عید فطر دارم، متعلق به اولین نماز عیدیه که خوندم! سال سوم دبستان... اولین رمضانی که همه ی روزه هامو شدم... اون سال، ما یزد نبودیم، جنوب- شهر گرم و دریایی بندرعباس- بودیم... صبح عید -البته یه کم دیر- رفتیم مصلای بندر... آسمون یه کم ابری بود... قسمتهای سقف دار مصلا پر شده بود... بالاجبار یه جایی زیر آسمون خدا، وایسادیم... نمازو شروع کردیم... هنوز قنوتای اول بودیم که آسمون غرید... درهای رحمت خدا باز شد و بارون عید به سوی ما روانه شد... هر دقیقه به شدتش افزوده می شد... آدم احساس میکرد زیر دوش ایستاده!... دستامونو که به سوی آسمون دراز کرده بودیم، پر می شد از رحمت خداوند... اونقدر شدت بارون زیاد بود که تمام مهرامون آب شده بود!... در نتیجه صورتامون پر از گل شد... تازه خاکی خاکی شده بودیم... و چه لذتی داشت اون نماز... اون قنوت ها... و منم هنوز که هنوزه در حسرت اون روز... معنای قنوت عیدو میذارم، قشنگه: « ای خدایی که عظمت و کبریایی شایسته و مخصوص توست و جود و بخشش و جلال و جبروت به تو اختصاص دارد و لایق عفو و رحمت و سزاوار ترس از عصیان و آمرزش گناهان تویی از تو در خواست می کنم به حق این روز که برای مسلمین عید قرار دادی و برای محمد که درود خدا بر او و آلش باد ذخیره و زیادت مقام گردانی. و همچنین درخواست دارم که بر محمد و آل او درود فرستی و مرا هم در هر سعادتی که محمد و آل محمد را داخل گردانیدی داخل سازی و از هر بدی که محمد و آل محمد را خارج ساختی مرا نیز خارج گردانی که درود تو بر او و آل او باد. ای خدای من از تو درخواست می کنم بهترین چیزی را که بندگان شایسته ات از تو درخواست کرده اند را به من نیز اعطاء کنی و پناه می برم به تو از آنچه که بندگان صالحت به تو از آن پناه می برند.» آمــــــــــــین |
|