تبليغاتX
آزاد ولی دربند
آزاد ولی دربند
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران ...
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط بارون |

چند وقتیه بدجوری سرم لابلای کتابه! آره کتاب! گویا از این به بعد مجبوریم به جای جزوه های 2-3 صفحه ای خوندن، کتابای 400 تا 600 صفحه ای بخونیم!(البته فقط در بعضی از دروس) همین امروز میدترم پاتوی دهان داشتم، 200 تا از این صفحه بزرگا!!!! فکرشو بکنید منی که تا ترم پیش جزوه های چند صفحه ای رو اونم نصفه نیمه می خوندم و می رفتم سر جلسه... الان 200 تا از این صفحه بزرگا!!! رو- البته منهای چند صفحش! - خوندم ولی حیف که به مرور نکشیدم وگرنه به همه ثابت می کردم با کی طرفن!!!
از خوندن کتاب بدتر، این سوالای تشریحیه که تو برگه ی سوالا چشمک می زدند! تقریبا نصفی از سوالا تشریحی بود... گویا تازه مکافات ما از این ترم شروع شده! جدا از خوندن کتاب، اکثر اساتید گرام، مایل به طراحی سوالات تشریحی هستن چیزی که من یه چند سالی میشه با اون بیگانه ام! باید روش درس خوندنم رو عوض کنم... آخه می دونید  که خوندن واسه سوال تستی با خوندن واسه تشریحی چقدر تفارت داره!!!
یعنی کلا باید تکنیک شانس رو کنار بذارم!!!
چند روز دیگه هم میدترم پروتز دارم، اونم با اجازتون فقط 300 صفحه ی ناقابلو باید بخونم، ولی از این صفحه متوسطا!!!! به قول ستاره کاش یه کم شکل های کتابا بیشتر بود...! چون می دونید که با روش دیداری مطلب بیشتر تو ذهن می مونه!
بعدشم میدترم داخلی... بیچاره خانم دکتر این درس! بنده ی خدا میگه کسل آورترین کلاسم با شما دندوناست!! میگه چه اشتباهی کردم کلاستون رو قبول کردم!!! هیچ گونه شوق و ذوقی بین شماها نیست... راستم میگه همه با زور حضور غیاب میریم سر کلاس... هرچند اوضاع و احوال درسای مربوط به رشته ی خودمون هم بهتر از داخلی نیست!!!
چند روز بعدترش هم میدترم زبان تخصصی... به قول سال بالایی ها گلابی! نمی دونم درسشو میگن یا استادش رو!!!!!!!!!
تازه کلی برنامه ی دیگه هم دارم که باید بین میدترما جاشون بدم... نمی دونم می رسم یا نه؟! امیدوارم وقت کنم.

فعلا........

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/08/13 توسط بارون |

   پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد.»
پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته .من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:
«چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست  مسئله را حل كند؟» مرد گفت:  مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است.»
پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.
اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد.»
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:
"من که هستم...!؟"


 پروردگارا دستان تهی مرا نا امید مساز امروز روز توست چونان همه روزها؛
به این کمترینت نگاهی کن چرا که او محتاج توست همین و بس....

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/01 توسط بارون |

Let every day
  Be a dream
we can touch
   Let every day
be a love
we can feel
Let every day
be a reason
...to live

بگذار هر روز،
      رؤیایی باشد،
            در دست؛

بگذار هر روز،
      عشقی باشد،
            در دل؛

بگذار هر روز،
      دلیلی باشد،
             برای زندگی...

"کلودیا آدرین گراندی"

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/07/18 توسط بارون |

    بعد از کلی دوندگی ما بالاخره آقای دکتر ن.ا رو دیدیم، گفتیم بریم در مورد دادن سمینار درس مربوطه باهاشون صحبت کنیم... بعد از 2-3 بار قورت دادن آب دهنمون! دلو زدیم به دریا و رفتیم بخش جراحی... و اما بشنوید جزئیات این دیدار را!:
-         سلام آقای دکتر میشه چند لحظه وقتتون رو بگیریم؟
-         آقای دکتر یه نیم نگاهی به ما انداختند یعنی: خب بگو!
-         در مورد سمینار واحد کنترل عفونت می خواستیم با شما صحبت کنیم... شما چه موضوعاتی رو پیشنهاد می دید؟!
آقای دکتر در حالی که راه می رفتند و روپوششون رو می پوشیدند، بدون اینکه حتی نیم نگاهی به ما بندازند!:       - هرپس، هپاتیت، سل، جنون گاوی! الان دیگه ایشون صحنه رو ترک کرده بودند! ( ما در حال دویدن پشت سر ایشون...)
-         ببخشید آقای دکتر سمینارمون کی ارائه بشه؟!
-         یه جلسه اضافه بذارید، بیاین بگید!!!!!!!!!!!!
می خواستم داد بزنم بگم حــــــــــتما استاد حــــــــتما!!! اصلا کی گفته ما می خوایم سمینار بدیم؟! هـــان؟!
واقعا اونجا دلم می خواست از ته دل یه هیــــــــــــــش بلند بگم... چه خودخواه!


تا حالا شده 5 دقیقه قبل از کلاس ببینید همه دارن جزوه هاشونو می خورن(یعنی می خونن!) بعد تازه بفهمی این جلسه کوئیز داری؟! بعد یادت بیاد که از 50 صفحه کتاب تدریس شده تو فقط 6 صفحه رو خوندی؟! (اونم جوگیر شده بودی!) بعد بری سر کلاسو هنوز هیچگونه سلام علیکی نکردی استاد گرام بیان و یه برگه به این بزرگی بزارن جلوت... تو هم تو دلت هـــــی دعا کنی که: خدایا از این 4 تا سؤال، فقط یکیش تو 6 صفحه ی اول باشه... بعدم نگاه کنی ببینی سؤال اول از 6 صفحه ی اوله... کلی خوشحال بشی Yahو بخوای برگه تو تحویل بدی، بعد ببینی به طور معجزه آسایی سؤال دوم هم از 6 صفحه اوله!... بعد طمع بگیردت یه نگاهی به 2 سؤال دیگه هم بندازی، ببینی سؤال چهارم هم به صورت غیر قابل باوری از 6 صفحه ی اوله!!!! بعدشم یه هیــــش بگی که حیف شد چرا سؤال سوم از 6 صفحه ی اول نبود؟!!  تازه تمام کیفش اونجاست که بفهمی اکثریت کلاس، 20-30 صفحه ی آخرو خونده بودند و نتونستن به هیچ تا از سؤالا جواب بدن!!!

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/07/10 توسط بارون |

 

  • امروز رسما توسط دبیر کانون شعر و ادب دانشگاه دعوت شدم تا این افتخارو بدم و در شب شعرشون شرکت کنم و چندی از ابیات گهربارم رو براشون بخونم! شنیده بودم می خوان یک شاعر نام آور رو هم دعوت کنند ولی نمی دونستم که منظورشون منم!!! ( به این میگن خودشیفتگی!) البته من تو شب شعر قبلی شون هم شرکت کرده بودم (حدود یه سال و نیم پیش) و قرارم بود واسشون شعرم رو بخونم ولی متاسفانه به علت کمبود وقت فرصت نشد (کم سعادتی از خودشون بوده!) هرچند مراتب تقدیر رو از من به عمل آوردند...! فکر کنم تفاوتش با قبلیه این باشه که تو قبلی منو دعوت نکرده بودند! می بینم که کم کم دارند کشفم می کنند! حـــالا ببینم چیــــکار می تونم واســـشون بکنم...!!!
  • موضوع پروژه ی مبانی مون شد "نرم افزار مطب دندانپزشکی"... استاد گرام، ازمون خواستند تا مسائل مربوط به مطب رو بیاریم رو کاغذ تا ببینیم چه جداولی رو باید واسه نرم افزار طرح کنیم، ولی نمی دونم چرا هر چی 4-5 تایی فکر کردیم جزء هزینه ها هیچی به ذهنمون نرسید!!! اولشم ازمون خواسته بودند تا یه جدول آزمایشی تو اکسس طرح کنیم تا معلوم شه چند مرده حلاجیم، همه چیش خوب بود، فقط جلوی قسمت جنسیت، من یه تیبل گذاشتم که قابل تیک زدن بود، استاد که اومد نگاش کنه، ازمون پرسید اگه من اینجا تیک بزنم یعنی طرف جنسیت داره اگه نزنم یعنی نداره؟!!! همگی از این همه نبوغی که من به خرج داده بودم کلی خندیدیم!
  • همیجا تولد یکی از دوستام رو تبریک میگم: تولدت مبارک، ایشالله تا آخر عمرت زنده باشی...!
  • و اما: سراغم را نمی گیری/ چه شد افتادم از چشمت؟/ منم فانوس لبخندت، غرورت، گریه ات، خشمت/ اسیرم، خسته ام، سیرم/ مرا دریاب می میرم...

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/07/03 توسط بارون |

 

این پستو یه 3-4 هفته ای هست که نوشتم ولی جور نشد که بزارمش، خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری، میمیره دیگه!!!

دریا: ساحــــل...غروب... شمـال... جنوب... مـــوج... صخره... صدف...ستاره ی دریایی... مرغ دریایی... اتوبوس دریایـــی!... قایق موتوری... اسکله...

قهوه: فـــال

مدرسه : همــــون دانشگاه

دفتر مدیر: یه روز تو دوره ی راهنمایی طرحی اجرا کردیم که تمام مسئولیت ها رو دانش آموزا بر عهده گرفتند، منم شدم مدیر مدرسه! یه روز برای خودم برو بیایـــــی داشتم...! نمی دونید چه حسی داره تو دفتر مدیر و پشت اون میز نشستن!!!

قرمه‌سبزی: مساویه با آشپــــــزی... هزار بار مامان خانمم گفت بیا آشپزی یادت بدم... ولی کو گوش شنوا؟!!!

ریاضی: فیزیکReading a Book

آهنگ: فقط غمناک!

دروغ: که شاخ و دم نداره!

استخر: ترجیح میدم بدون آبجی جونم برم تا هــــــــی سرمو نکنه زیر آب!!!

آبگوشت: پیـــاز!

روزنامه: شیشه پاک کن

کودکی: کجایی که یادت بخــــــــــــــــــــــــــــیر!

ماه ‌رمضان: ماه مهمانی خدا

لیسانس: امروزه همه دارن!

فوتبال: خدا رو شکر کسی تو خونه ی ما نمی بینه!

قانون: -ِ راز

پرواز: را به خاطر بسپـــــار

اشک: آبغوره!

ازدواج: سنت پیامبــــر!

تحصیل: ادامه میدم تا آخـــــــــــرین مقطع!( اینو گفتم یه کم حال و هوامون عوض شه!)

وبلاگ: {{{{((((«««« حریم خصوصی »»»»))))}}}}

شب: آرامشNight

عشق: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلـــــــها

زندگی: شاید آن روز که سهراب نوشت/ تا شقایق هست زندگـــی باید کرد/ خبری از دل پر درد گل یـــاس نداشت/ باید اینگونه نوشت/ هر گلی هم باشی/ چه شقایق چه گل میخک و یاس/ زندگی اجبــــارست...

هلو: لنکــــرانی!

خارج: فرنگ

خواب: دیدی خیــــــر باشه!

پیتزا: حالا هـــــــی من بگم از این فست فودا نخورید، واستون ضرر داره!

اینترنت: اکسیــــژن!

مجلس: خانه ی ملت

سال 88: نمی دونم آخرش چی میشه!

کتاب: دانا و بی زبانم/ من یار مهربانم/ پندت دهم فراوان... ( یادمه دوم دبستان باید این شعرو حفظ می کردیم، ولی نمیدونم الان چرا بقیه اش یادم نیست!) 

کلم پلو: می خورم!

تقلب: استــــــــــــغفــرالله!

ایران: سرفراز باشی میــــهن من

ایرانسل: یه عـــــــالمه اس ام اس هدر رفته که هیچ وقت به مقصد(ایرانسل) نرسید!

مادر: تا عــــــــــــــــــمر دارم مدیونشم...

جومونگ: هــدف والا!

فمنیسم: کاملا مخالفم!


بوی خوش ماه مهر: تو که این خطوط را می خوانی بی شک متولد ماه مهر هستی، فرقی نمی کند که در کدام ماه و فصل به دنیا آمده باشی، اردیبهشتی باشی یا در روزهای سرد اسفند به دنیا آمده باشی، تو متولد ماه مهری! در این ماه بود که یاد گرفتن، خواندن و نوشتن آموختی، این تولد به مراتب تاثیرش در زندگی تو عمیق تر از آن تولد است که تو هیچ اختیاری از خودت نداشتی و با چشمان حیرت زده اطرافیان را نگاه می کردی که دوست داشتند لپ کودک نورسیده  را فشار دهند! همه ی ما متولد این ماه هستیم که بوی پاییز می دهد، پاییز فصل خوشایندی که در آن برگ ها می رویند و می ریزند و می افتند و می میرند، پاییز؛ فصلی که در قحطی درخت هنوز کلاغ ها با سماجت همدیگر را صدا می کنند، پاییز؛ فصلی که در زندگی ما با افسانه ی مدرسه هم آغوش است...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/06/29 توسط بارون |

 

قبل از اینکه پستمو شروع کنم، لطفا دسته جمعی همه باهم، یه صلوات  بلـــــــند بفرستید! برای سلامتی جناب بلاگفا!!!

اللهم اهل الکبریاء والعظمة و اهل الجود والجبروت...

به نظر من تمام زیبایی عید فطر، به نماز عیدشه... سالایی که نمیریم نماز عید، فکر می کنم یه چیزی کمه... فکر میکنم درست و حسابی رمضونمو به پایان نرسوندم... اصلا بخور بخور روز عید بهم نمی چسبه!!!

قشنگترین خاطره ای که از نماز عید فطر دارم، متعلق به اولین نماز عیدیه که خوندم! سال سوم دبستان... اولین رمضانی که همه ی روزه هامو شدم... اون سال، ما یزد نبودیم، جنوب- شهر گرم و دریایی بندرعباس- بودیم... صبح عید -البته یه کم دیر- رفتیم مصلای بندر... آسمون یه کم ابری بود... قسمتهای سقف دار مصلا پر شده بود... بالاجبار یه جایی زیر آسمون خدا، وایسادیم... نمازو شروع کردیم... هنوز قنوتای اول بودیم که آسمون غرید... درهای رحمت خدا باز شد و بارون عید به سوی ما روانه شد... هر دقیقه به شدتش افزوده می شد... آدم احساس میکرد زیر دوش ایستاده!... دستامونو که به سوی آسمون دراز کرده بودیم، پر می شد از رحمت خداوند... اونقدر شدت بارون زیاد بود که تمام مهرامون آب شده بود!... در نتیجه صورتامون پر از گل شد... تازه خاکی خاکی شده بودیم... و چه لذتی داشت اون نماز... اون قنوت ها...

و منم هنوز که هنوزه در حسرت اون روز...

معنای قنوت عیدو میذارم، قشنگه:

« ای خدایی که عظمت و کبریایی شایسته و مخصوص توست و جود و بخشش و جلال و جبروت به تو اختصاص دارد و لایق عفو و رحمت و سزاوار ترس از عصیان و آمرزش گناهان تویی از تو در خواست می کنم به حق این روز که برای مسلمین عید قرار دادی و برای محمد که درود خدا بر او و آلش باد ذخیره و زیادت مقام گردانی. و همچنین درخواست دارم که بر محمد و آل او درود فرستی و مرا هم در هر سعادتی که محمد و آل محمد را داخل گردانیدی داخل سازی و از هر بدی که محمد و آل محمد را خارج ساختی مرا نیز خارج گردانی که درود تو بر او و آل او باد. ای خدای من از تو درخواست می کنم بهترین چیزی را که بندگان شایسته ات از تو درخواست کرده اند را به من نیز اعطاء کنی و پناه می برم به تو از آنچه که بندگان صالحت به تو از آن پناه می برند.»   آمــــــــــــینعیدت مبارک

درباره وبلاگ

یک کاغذ سفید را ،
هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد
کسی قاب نمی گیرد ،
برای ماندگاری باید ؛
حرفی برای گفتن داشت.

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin