سلام
اگه از احوالات من بپرسید ملالی نیست جز دوری از شما... شما چطورید؟!
از فردا قراره مریض ببینم! اونم از نوع ترمیمیش! دعا کنید یه مریض کلاس یکِ خوشگل گیرم بیاد، بتونم این برهه از زندگی رو هم با موفقیت سپری کنم!
نمی دونم اگه مریضم بفهمه اولین موجود زنده ای هست که زیر دستان من قرار می گیره چه حسی میشه؟! خدا خودش به دادش برسه! به قول استاد مربوطه مریضا فک می کنن که ماها پزشکای تازه واردی هستیم که تازه شروع به کار کردیم، و مسلما از اینکه اولین کیس ما اونا هستن هیچ گونه اطلاعی ندارن!
خدایا؛ خودت به من چنان اعتماد به نفسی عطا کن که وقتی فرز را بر سطح اکلوزال دندانهای خلفی آن انسان بینوا قرار میدهم، دستانم نلرزد!!!
خدایا؛ پوسیدگی کلاس یک بیمارم را به علت وسعت پوسیدگی در زیر مینا، به کلاس دو مبدل نفرما!!!
خدایا؛ به بیمارم چنان بینشی عطا کن که فکر کند بنده یک دستیار تخصصی ترمیمی هستم نه یک ترم هفتی!
خدایا؛ خودت کمک کن تا در تمامی مراحل، بهترین تصمیم را بگیرم، تصمیمی که مصلحت من و سایرین در آن است...
خدایا؛ کمکم کن...
*گاهی اوقات بدجور از خودم تعجب می کنم*
تا بعد...
+ نوشته شده در جمعه
1389/07/16ساعت 16:10  توسط بارون
|
سلام
نمیدونم... یه حسی دارم... اینکه داره یه ترم دیگه شروع میشه، اما کمی متفاوت......
تفاوت از این نظر که انگاری باید قید بی خیالی رو بزنم... قید درس نخوندنو بزنم...! آخه از این ترم قراره مریض پریض بیاد زیر دستمون! از این به بعد فقط دیگه در قبال خودم مسئول نیستم که خواستم درس بخونم یا نه... مسئولیت دارم در قبال مریضام!!!
جالبه ولی بعد از سه ســــــــــــــــال رفتن و اومدن، تازه قراره گوشه چشمی از مرضا! را به ما نشون بدن...! ملت بعد از 3سال و نیم دارن کارشناسی شون رو میگیرن، اونوقت ما تازه دارن یه چیزایی بهمون یاد میدن! همه وقتی می شنون دیگه کم کم سال چهاری هستم، شروع می کنن به درد دل از درد دندون خودشون و بچه های قد و نیم قدشون رو ردیف می کنن و دندونای کرم خورده شونو به رخ بنده می کشن...! البته خدای نکرده یه وقت خیال نکنین که من کم میارما...نـــــــــخیر! بنده عینکمو روی چشمم جابجا می کنم و میگم: دهانتو باز کنم عزیزم! بعد تو تاریکی حفره ی دهان اون کوچولو چنان نگاهی میندازم که کسی ندونه فک میکنه بورد تخصصی اطفال دارم بنده! آخر سرم همونجور که دارم سرمو تکون میدم کاملا جدی و حق به جانب میگم: حتما کوچولوتونو به یه متخصص اطفال نشون بدید!!!!!!!!!
نمی دونم چه صلاحیه که بنده فقط یه روز مونده که برم سر درس و کتابم که آنچنان سرمایی خوردم که نگو و نپرس... صبح می خواستم یه چیزی به مامانم بگم در کمال ناباوری دیدم اصلا صدام در نمیاد! زبون اشاره هم بلد نیستم که... پس من فردا چیکار کنم؟! البته حدس می زنم که حکمتش اینه که یه چند روز دیگه به خودم استراحت بدم و بی خیال دانشکده بشم!
تو تمام 2 ماه تابستون مثل رستم دستان واسه خودم می چرخیدما!
پ.ن1: گاهی خدا درها رو می بنده و پنجره ها رو قفل میکنه؛
زیباست اگه فکر کنی؛
شاید بیرون طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه....
پ.ن2: خدایا مهمونیتم که تموم شد... یعنی سال دیگه بازم دعوتمون می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه
1389/06/20ساعت 13:59  توسط بارون
|
سلام
قبل نوشت: اول از همه تا یادم نرفته بگم که شما می تونید با ارسال یک پیامک بدون متن به شماره 30006073 در ختم جمعی آیاتی از قرآن کریم شرکت کنید.
دیشب شب قدر بود... همون شبی که خدا مقدرات بندگانشو رقم می زنه...
خدایا؛
نمی دونم چی برام مقدر کردی... نمی دونم تا سال دیگه چه اتفاقاتی برام میفته... نمی دونم تا الان چقدر، همون بنده ای بودم که تو می خواستی، که البته نبودم... نبودم و خیلی جاها فراموشت کردم... خیلی از وقتها مرتکب شدم آنچه را که نباید... خیلی وقتها شکایت کردم چون از حکمت تو غافل بودم... چون جاهل بودم و ناآگاه از در صلاح تو...
خدایا؛
خودت کمکم کن... کمکم کن تا بفهمم دنیا اونقدر بی ارزشه که نمی ارزه حتی ثانیه ای برای متعلقاتش ذهنمو مشغول کنم... مشغول کنم و تو را از یاد ببرم.... از یاد ببرم مهربونیاتو.... از یاد ببرم اون همه لطفی که تو در حق منِ عاصی کردی و من قدر که ندونستم هیچ، سر به طغیان گذاشتم...شکر گزارت که نبودم هیچ، ازت شاکی شدم... شاکی شدم که چرا، چرا در کنار تمام نعماتی که به من دادی، در کنار تمام بهترین هایی که به من عطا کردی، فلان و فلان و فلان رو نصیبم نکردی...
خدایا؛ خودت جاهلیتم رو بزار به حساب اینکه بچه است نمی فهمه... کدوم مادر مهربونی بچه ی کوچیکشو به خاطر اشتباهاتش نمی بخشه؟!... خدایا؛ تو که مهربونترینِ مهربونایی... تو که ارحم الراحمینی... از من بگذر و منو برای تمام خطاهام بازخواست نکن که نمی فهمیدم...........
خدایا؛ می خوام "قدرِ"تو بشناسم، کمکم کن...
الهی؛ أین کَرَمک یا کریم؟!
+ نوشته شده در جمعه
1389/06/12ساعت 16:0  توسط بارون
و باز هم سلام
باید خدمت همه عرض کنم که خدا بیامرزه آبا و اجداد این آزمون علوم پایه رو!!! چرا؟! خدمتتون عرض می کنم...
همونجور که قبلا گفتم شنیده بودم که کلاسا 13 ام شروع میشه ولی الان شنیده ها و مستندات حاکی از اینه که کلاسای ما 27ام شروع میشه! و این اهم، هیچ دلیل دیگه ای نداره جز این آزمونک عزیز ما...!چون 25ام برگزار میشه و آموزش گرام، زودتر از اون نمیتونه کلاسا رو تشکیل بده...
خدایا... من چقدر این علوم پایه رو دوست دارم........!
یه مدته خیلی خواب می بینم... البته از نوع اضغاث احلام نیستا! بیشتر خواب کسایی که قبلا یعنی چندین سال پیش می شناختمشون... و الان به واسطه ی این خواب ها دوباره به خاطر آوردمشون!
گاهی اوقات آدم به یکی فکر میکنه و خب ممکنه چون زیاد بهش فکر کرده، خوابشم ببینه! ولی وقتی یه نفر مثلا یه همکلاسی دوران راهنمایی (که فقط یه همکلاسی بوده و خیلی هم با گرم و صمیمی نبودیم) (یعنی چیزی در حدود 8-9 سال پیش می شناختمش) را به خواب ببینی کسی که حتی هر چی فکر می کنی اسمشو هم به خاطر نمیاری، خب باید لابد یه معنی داشته باشه دیگه! نداره؟!
البته من یه 5-6 تایی از این شخصیت های فراموش شده رو دارم به خواب می بینم! چند تا از همکلاسی های دبیرستان، هم مدرسه ای راهنمایی!، دبیر 6 سال پیش!
به نظر شما چه معنی می دهد آیا؟!
پ.ن1: گفتی که تو را شوم مدار اندیشه/ دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چه دل کانچه دلش می خوانند/ یک قطره ی خونست و هزار اندیشه (خواجه حافظ شیرازی)
پ.ن2: توی این شبای رحمت، من ناچیز رو هم از یاد نبرید...
امشب که بلرزید دل و بغض و صدایت
آرام روان گشت دلت سوی خدایت
رفتی به در خانه آن قاضی حاجات
یادآر مرا ملتمس لطف و دعایت...
التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه
1389/06/08ساعت 14:58  توسط بارون
|
کوله بارت بربند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسیم؛
بشناسیم خدا؛
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!
می شود آسان رفت؛
می شود کاری کرد که رضا باشد او؛
ای سبکبال!
در این راه شگرف؛
در دعای سحرت؛
در مناجات خدایی شدنت، هرگز از یاد مبر؛
منِ جا مانده بسی محتاجم...
سلام سلام سلام
مرا روی آپیدن نیست جانا/ که چند ماهی نآپیدم در اینجا!!!!
نمی دونم چی شد که این همه مدت هوس پست جدید گذاشتن نکردم... البته یه کم به خاطر امتحانات و وضعیت قرمز من در این رابطه بود! اما اینکه چرا بعد از امتحانات و رهایی از گرداب مخوف آن، دست به قلم نشدم، سؤالی است که بنده همچنان به دنبال پاسخ آن می گردم و دلیلی در این باب یافت نکردم! مسلما اگر فردی بتواند برای این پرسش بی جواب، ادله ای رو کند، اینجانب را بسیار خوشحال کرده و لاغیر!
یادش نبخیر! پارسال همین موقع ها بود که آزمون علوم پایه داشتم،آزمونش خوب بود اما خوندن واسه دروسی که هیچ علاقه ای بهشون نداری، واقعا عذاب آور بود! دروس پایه کاملا برای من غیر قابل تحمله... چه خوب شد تموم شد! ولی یه کم باورش سخته که یه سال از علوم پایه گذشته و 3 سال از دوران دانشجویی... ( برلب جوی نشین و گذر عمر ببین!)
راستی علوم پایه ی امسال کی بود؟! سؤالاش چه جوری بود؟ کسی خبر داره آیا؟! (اصلا هنوز برگزار شده؟!!!)
پ.ن1: وقتی هنوز به نمرات ترم پیشت بندی و نمیدونی درست و حسابی چی شدن، چه حالی پیدا می کنی اگه بفهمی احیانا 13 شهریور کلاسا شروع میشن؟!!
پ.ن2: خدایا؛
ما را نماز و روزه ای عنایت کن که خود نیازمند توبه و استغفار نباشد!
+ نوشته شده در جمعه
1389/05/22ساعت 15:43  توسط بارون
|
سلام
وای... وای...وای! اصلا روی نوشتن ندارم بعد از یه ماه! به نظرم اصلا نباید مشغله های درسی مانع از پرداختن به کارهای ضروری دیگه! من جمله آپیدن وبلاگ بشه! آدم باید چند بعدی باشه... ولی چیکار کنم که از بعد از عید تا حالا هر هفته یه میدترم داشتیم و تازه بعد از این همه امتحان دادن، 2-3 تا دیگه ش مونده... کمتر از 20 روز دیگه هم پایانترم ها شروع میشه و تازه اونوقته که گرفتاری ها شروع میشه!
چند وقت پیش داشتم به بورد دانشکده نگاه می کردم چشمم خورد به برنامه ی امتحانات پایانترم ورودی های مختلف که از قرار زیر بود:
ترم 6 ( یعنی ما بیچارگان فلک زده!!!): سرجمع چیزی در حدود 12-13 تا امتحان ناقابل، البته به جز 2-3 تا امتحان عملی که داریم!
ترم 8 : حدود 5-6 تا امتحان
ترم 10: حدود 2-3 تا
ترم 12: ــــــــــــــــــــــ مشترک مورد نظر اصلا موجود نیست! یعنی هیچی... هیچیِ هیچی! وای کی میشه من ترم 12 بشم! واسه خودت میای نمیای... کلا از ترم 9 به بعد واسه خودت خوشی دیگه!
امروز داشتم در یک مکان! دنبال کتابخونه ش می گشتم، به جای نوشتن کتابخانه بر سر درش، نوشته بود: مرکز عرضه اطلاعات!!! اولش خیال کردم صد و هیجده ای چیزیه! واسه همین کلی دور خودم گشتم، وقتی دیدم خبری از کتابخونه نیست، با خودم گفتم برم از این اطلاعاتیه بپرسم کتابخونه کجاست! رفتم داخل دیدم آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم!
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی؛
اما حال که به آن دعوت شده ای،
تا می توانی زیبا برقص...
|
کلینیک خدا به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. |
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم؛
قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم؛
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم؛
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و
زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان
لبخندی به ازای هر اشک
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمه ای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/03/05ساعت 21:14  توسط بارون
|
خب، بــــــــله... به سلامتی کنگره بندرعباسم رفتیم و اومدیم! جاتون خالی... چه کنگره ای! "هر چه اندر نظم این سامان سرایم هم کم است"!!! (فی البداهه این مصرع رو سرودما!) به قول یکی از شرکت کنندگان این همایش، ماشالله بی نظمی و آشفتگی در تمام ابعادش کاملا مشهود بود!
البته ما که واسه کارگاه خودمون رفته بودیم و خدا رو شکر به بهترین نحو ممکن هم برگزار شد و حتی کارگاهمون بیشتر از ظرفیتش هم شرکت کننده داشت ولی شنیدم که بعضی از کارگاه ها به دلیل نیومدن هیچ کدوم از متقاضیان، کنسل شده!
ولی به هرحال درسته که همایشش در کل خوب برگزار نشد و اکثرا ناراضی بودند(خوب شد واسشون مقاله نفرستادم وگرنه کلی می خورد تو ذوقم) ولی ما سعی کردیم نهایت استفاده رو از این مسافرت ببریم و به جای شرکت در همایش، از جاذبه های دریایی و ساحلی و تجاری این شهر، کلی لذت بردیم!!!
جونم واستون بگه که همراه تور گردشگری شون، 3 ساعت در دل شب بر فراز آبهای نیلگون خلیج فارس شناور بودیم! یعنی لنج شناور بود... هر چی بگم از آرامشی که آب های خلیج بهم داد باز هم کمه... همیشه از شب های دریا می ترسیدم! اما این دفعه عاشقش شدم... با اینکه تا به حال زیاد به این شهر سفر کرده بودم ولی این شناوری روی آب به این مدت طولانی اونم بدون هیچ گونه مقصد معینی، تجربه ی جدید و شیرینی بود! دوست دارم بازم تکرار بشه...
بعد از 3 ساعت که روی دریا معلق بودیم و ساعت 12 شب برگشتیم هتل، تازه هوس قدم زدن کنار ساحل به سرمون زد و تا ساعت 1-2 به طور کامل فراموش کردیم که شنبه ای در راهه(یعنی امروز!) و میانترم پاتو انتظارمون رو می کشه و ما در طول سفر حتی نیم نگاهی هم به کتاب و جزوه ها نینداختیم!!! در طی این فراموشی تا تونستیم رفتیم بازار و از این جاذبه ی شهر هم تا سر حد ممکن استفاده کردیم!
تازه وقتی دیروز ساعت 4 بعد از ظهر سوار قطار شدیم، به طور کاملا اتفاقی! یادمون افتاد که بــــــــله دیگه وقتشه جزوه ها از بایگانی بیان بیرون و... اما چه سود، زمان خیلی اندک بود و ما هم بسیار بسیار به دلیل گشت و گذار بسیار بسیار، خسته هستیم و هر چی به خطوط جزوات نگاه می کنیم چیزی نمی فهمیم!
سرتون رو درد نیارم در هر صورت امروز ساعت 1 بعد از ظهر این میانترم کذایی رو دادیم و به احتمال خیلی زیاد مثل ترم پیش، فردا نمرات درخشانمون رو با نام و نام خانوادگی، بر سردر بخش پاتولوژی خواهند زد!
اما... رفتم سفر و از شب شعر واژه های سکوت 8 جا موندم! خیلی دوست داشتم با اینکه شعری واسشون ارسال نکرده بودم (گفتم که چند وقتیه حس شعر گفتن نیست!) ولی حداقل شرکت می کردم ولی خب، گویا قسمت نبوده! ایشالله شب شعر بعدی...
**اینکه همیشه رفتار یکسان داشته باشید و انتظار نتایج متفاوت، دیوانگی است. «گوستاو گاس»
+ نوشته شده در شنبه
1389/02/04ساعت 23:31  توسط بارون
|