تبليغاتX
آزاد ولی دربند
آزاد ولی دربند
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران ...
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/09/01 توسط بارون |

ویژه نامه ی شب شعر

می خواستم این پست رو جمعه بزارم، ولی خب نشد دیگه...

نق زنون:  اول از همه بزارید یه کم نق بزنم! یعنی چی همه فامیلی منو نصفه می خونن؟! تو شب شعر، وقتی منو صدا زدند، دیدم "ان" آخر فامیلی منو نخوندند، هیچ نمی خواستم برم، ولی چیکار میشه کرد؟ نمی خواستم به خاطر این مسئله، شانس داشتن یه خاطره ی خوب از این شب رو از مستمعین بگیرم!!!

آلاچیق: با اینکه دکورشون یه آلاچیق خیلی قشنگ بود، ولی هیچ دوست نداشتم برم اون زیر بشینم و شعر بخونم... به قول آقای قدیریان بدترین چیز، اینه که از شاعر بخوای بشینه و شعر بخونه... ترجیح می دادم یه "جااستادی"! می ذاشتن یه کناری ،منم می رفتم اونجا و دیگران رو مستفیض می کردم، به هر حال به دلیل همون خاطره ی خوب و اینا رفتم دیگه...! کلاً من خیلی آدم از خودگذشته ای هستم!

خواستگاری!: جاتون خالی... اون شب، تو یه مجلس خواستگاری علنی! هم شرکت کردیم! البته نه به صورت مرسومش، بلکه در قالب یه شعر!!! تا اونجایی که من اطلاع دارم (البته به صورت قاچاقی اطلاعات کسب کردم!) مجنون قصه، سال گذشته میره پیش لیلی(همکلاسیش) و کلی خواهش و التماس و عجز و ناله می کنه که من می خوامت... ولی لیلی به حال آشفته ی مجنون، بی اعتنایی می کنه و پا شو میزاره رو احساسات مجنون! احساسات مجنون هم از پارسال تا حالا درد می گیره و انگاری شاعر می شه! تو شب شعر هم اومد یه شعر مسخره! خوند که یه فرصت دوباره و اینا... یه کم بچگی کرد شعرو علنا خوند ولی کلا بسوزه پدر عاشقی...

مراسم تقدیر: بزارید از قسمت تشکر و و تقدیرش هم براتون بگم... معاون امور فرهنگی تقدیرنامه ها رو می داد، وقتی من رفتم، اومدم تقدیرنامه رو از آقای دکتر بگیرم، دیدم هیچ جوری این تقدیرنامه ی بنده از دستان ایشون جدا نمی شه! حالا هِـــــی من بکِش، هِـــــــــی آقای دکتر تقدیرنامه رو بکش!!! در همین اثنای بکش بکش بود که آقای دکتر فرمودند: چند لحظه صبر کنید، دارند عکس می گیرند!!! (خوب شد به زور از دستشون بیرون نکشیدم! وگرنه عکس بامزه ای می شد، تصور کنید: من تقدیرنامه رو به زور گرفتم و دارم از پله ها میام پایین... آقای دکتر هم پشت سر من، می دوند  که کجا؟ هنوز عکس نگرفتیم که...!!!)

به روی چشم: چون بعضی از دوستان فرمودند ایشالله در پست های آتی یکی از شعرام رو میزارم...

نمی دونم چرا آسمون دلم، نمی خواد بباره... چند وقتیه که بارونی ام اما... بغضم رو فرو می خورم... شاید..........

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/08/26 توسط بارون |

یه هفته ای هست که تریپ ورزشکاری برداشتم! بعد از بیست سال فرار از ورزش! تازه تصمیم گرفتم باهاش انس بگیرم. هفته ی پیش رفتم و باشگاه ثبت نام کردم، الانم هفته ای سه روز در خدمتشون هستم... ولی از اونجایی که هیچ از ورزش حرفه ای خوشم نمیاد و شنیدم تو جام جهانی! و المپیک!!! و اینا سر هر بازی میلیاردها پول جابه جا میشه و از اونجایی که به هیچ وجه نمی خواستم وارد این بازی های چیز! بشم، واسه همین یه رشته ی کاملا غیر حرفه ای رو انتخاب کردم و فقط یه ساعتی رو اونجا ورجه وورجک می کنم، البته چون تازه کار هستم نرمش کردن من، اونجا دیدن داره... وقتی همه به شماره ی 7-8 می رسن تازه من می فهمم مدل حرکت چیه...! تا میام شروع کنم همه میرن حرکت بعدی!!! بعضی از حرکت ها هم که آسونتره ، خودم به شماره ی 7-8 که می رسم ولش می کنم، نکنه خدای نکرده لاغر شم!!!


پنج شنبه ی همین هفته یعنی 2 شب دیگه شب شعره... یه دعوت نامه ی خیلی خوشگل هم واسه من فرستادن تا برم بهشون افتخار بدم... حالا ببینم چیکار می تونم واسشون بکنم! شاید رفتم...
بیا تا برایت بگویم؛

چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/22 توسط بارون |

چقدر عوض شده ام... چقدر با روزهای کودکی و نوجوانی ام متفاوتم امروز... چقدر حس نو داشتم آن روزها...  چقدر شور و شعف بود، احساس مرا... آن روزها پاک بودم و معصوم... چه می دانستم زندگی چیست؟! چه می دانستم دنیای پر از فریب چه رنگی است؟! نقش می زدم بر بوم... همه چیز را به سفیدی آن بوم یکرنگ می دیدم... خود به آن رنگ می پاشیدم، جان می گرفت... می شد آن که من می خواستم، من می ساختمش هر آنچه می خواستم... لیک امروز... این روزها.........
چند سالی می شود دیگر قلموها مرا نمی شناسند... بوم نقاشی به سان بیگانگان مرا می نگرد... وقتی به تابلوهای دیرینم نگاه می کنم یادم می آید... یادم می آید با چه شور و شعفی کشیدمشان... هنوز هم عاشق آن ساحلم... آن ساحلی که با سنگریزه هایش زندگی کردم تا جان بگیرند... صخره هایش را با جان دل کشیدم تا سد راه امواج شوند... و غروبش را........ آن قایق بی سوارش را!!!!!!!!
و اولین کارم... اولین نقاشی ام که چه سخت بود برایم در هم آمیختن رنگها... و افسوس که امروز چه آسان است بازی با رنگ ها.... رنگ زدن بر جان آدم ها... گاه رنگ می زنیم و گاه رنگ می گیریم...!
وقتی به درخت های سر به فلک کشیده ی کنار برکه ی بومم می نگرم، تازه می فهمم که چه زود انس می گیریم با چیزی و چه زود فراموش می کنیم همه چیز را........ چونان امروز!


گفتی آشکاربودم و به سادگی فراموش می‌شوم پس چرا کوشیدی تمام عمرم را بکار بگیری تا به خود ثابت کنی که چه هستی؟  

" جبران خلیل جبران"

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/16 توسط بارون |

چند وقتیه بدجوری سرم لابلای کتابه! آره کتاب! گویا از این به بعد مجبوریم به جای جزوه های 2-3 صفحه ای خوندن، کتابای 400 تا 600 صفحه ای بخونیم!(البته فقط در بعضی از دروس) همین امروز میدترم پاتوی دهان داشتم، 200 تا از این صفحه بزرگا!!!! فکرشو بکنید منی که تا ترم پیش جزوه های چند صفحه ای رو اونم نصفه نیمه می خوندم و می رفتم سر جلسه... الان 200 تا از این صفحه بزرگا!!! رو- البته منهای چند صفحش! - خوندم ولی حیف که به مرور نکشیدم وگرنه به همه ثابت می کردم با کی طرفن!!!
از خوندن کتاب بدتر، این سوالای تشریحیه که تو برگه ی سوالا چشمک می زدند! تقریبا نصفی از سوالا تشریحی بود... گویا تازه مکافات ما از این ترم شروع شده! جدا از خوندن کتاب، اکثر اساتید گرام، مایل به طراحی سوالات تشریحی هستن چیزی که من یه چند سالی میشه با اون بیگانه ام! باید روش درس خوندنم رو عوض کنم... آخه می دونید  که خوندن واسه سوال تستی با خوندن واسه تشریحی چقدر تفارت داره!!!
یعنی کلا باید تکنیک شانس رو کنار بذارم!!!
چند روز دیگه هم میدترم پروتز دارم، اونم با اجازتون فقط 300 صفحه ی ناقابلو باید بخونم، ولی از این صفحه متوسطا!!!! به قول ستاره کاش یه کم شکل های کتابا بیشتر بود...! چون می دونید که با روش دیداری مطلب بیشتر تو ذهن می مونه!
بعدشم میدترم داخلی... بیچاره خانم دکتر این درس! بنده ی خدا میگه کسل آورترین کلاسم با شما دندوناست!! میگه چه اشتباهی کردم کلاستون رو قبول کردم!!! هیچ گونه شوق و ذوقی بین شماها نیست... راستم میگه همه با زور حضور غیاب میریم سر کلاس... هرچند اوضاع و احوال درسای مربوط به رشته ی خودمون هم بهتر از داخلی نیست!!!
چند روز بعدترش هم میدترم زبان تخصصی... به قول سال بالایی ها گلابی! نمی دونم درسشو میگن یا استادش رو!!!!!!!!!
تازه کلی برنامه ی دیگه هم دارم که باید بین میدترما جاشون بدم... نمی دونم می رسم یا نه؟! امیدوارم وقت کنم.

فعلا........

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/08/13 توسط بارون |

   پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد.»
پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته .من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:
«چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست  مسئله را حل كند؟» مرد گفت:  مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است.»
پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.
اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد.»
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:
"من که هستم...!؟"


 پروردگارا دستان تهی مرا نا امید مساز امروز روز توست چونان همه روزها؛
به این کمترینت نگاهی کن چرا که او محتاج توست همین و بس....

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/08/01 توسط بارون |

Let every day
  Be a dream
we can touch
   Let every day
be a love
we can feel
Let every day
be a reason
...to live

بگذار هر روز،
      رؤیایی باشد،
            در دست؛

بگذار هر روز،
      عشقی باشد،
            در دل؛

بگذار هر روز،
      دلیلی باشد،
             برای زندگی...

"کلودیا آدرین گراندی"

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/07/18 توسط بارون |

    بعد از کلی دوندگی ما بالاخره آقای دکتر ن.ا رو دیدیم، گفتیم بریم در مورد دادن سمینار درس مربوطه باهاشون صحبت کنیم... بعد از 2-3 بار قورت دادن آب دهنمون! دلو زدیم به دریا و رفتیم بخش جراحی... و اما بشنوید جزئیات این دیدار را!:
-         سلام آقای دکتر میشه چند لحظه وقتتون رو بگیریم؟
-         آقای دکتر یه نیم نگاهی به ما انداختند یعنی: خب بگو!
-         در مورد سمینار واحد کنترل عفونت می خواستیم با شما صحبت کنیم... شما چه موضوعاتی رو پیشنهاد می دید؟!
آقای دکتر در حالی که راه می رفتند و روپوششون رو می پوشیدند، بدون اینکه حتی نیم نگاهی به ما بندازند!:       - هرپس، هپاتیت، سل، جنون گاوی! الان دیگه ایشون صحنه رو ترک کرده بودند! ( ما در حال دویدن پشت سر ایشون...)
-         ببخشید آقای دکتر سمینارمون کی ارائه بشه؟!
-         یه جلسه اضافه بذارید، بیاین بگید!!!!!!!!!!!!
می خواستم داد بزنم بگم حــــــــــتما استاد حــــــــتما!!! اصلا کی گفته ما می خوایم سمینار بدیم؟! هـــان؟!
واقعا اونجا دلم می خواست از ته دل یه هیــــــــــــــش بلند بگم... چه خودخواه!


تا حالا شده 5 دقیقه قبل از کلاس ببینید همه دارن جزوه هاشونو می خورن(یعنی می خونن!) بعد تازه بفهمی این جلسه کوئیز داری؟! بعد یادت بیاد که از 50 صفحه کتاب تدریس شده تو فقط 6 صفحه رو خوندی؟! (اونم جوگیر شده بودی!) بعد بری سر کلاسو هنوز هیچگونه سلام علیکی نکردی استاد گرام بیان و یه برگه به این بزرگی بزارن جلوت... تو هم تو دلت هـــــی دعا کنی که: خدایا از این 4 تا سؤال، فقط یکیش تو 6 صفحه ی اول باشه... بعدم نگاه کنی ببینی سؤال اول از 6 صفحه ی اوله... کلی خوشحال بشی Yahو بخوای برگه تو تحویل بدی، بعد ببینی به طور معجزه آسایی سؤال دوم هم از 6 صفحه اوله!... بعد طمع بگیردت یه نگاهی به 2 سؤال دیگه هم بندازی، ببینی سؤال چهارم هم به صورت غیر قابل باوری از 6 صفحه ی اوله!!!! بعدشم یه هیــــش بگی که حیف شد چرا سؤال سوم از 6 صفحه ی اول نبود؟!!  تازه تمام کیفش اونجاست که بفهمی اکثریت کلاس، 20-30 صفحه ی آخرو خونده بودند و نتونستن به هیچ تا از سؤالا جواب بدن!!!

 

درباره وبلاگ

یک کاغذ سفید را ،
هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد
کسی قاب نمی گیرد ،
برای ماندگاری باید ؛
حرفی برای گفتن داشت.

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin